از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و نود و نهم :
*
یادش رفته بود دستان یک زن چطور میتواند یک زندگی را به جریان بیاندازد و به آن عطر و بو ببخشد. بوی غذاهایی که آغشته به عطر دستان افسانه در خانهاش میپیچید، این را به یادش آورد. وگرنه دل مشغولیهای این مدت باعث شده بود روزهایی را که همراه افروز در مقابل همهی کمبودها سینه سپر میکردند فراموش کند. حتی یادش رفته بود میشود وقتی بیرون از خانه است، فکر شام و ناهار نباشد، فکر پ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۶ ماه پیشپری مامان دخی
0وسط این پارت که عطا از مهمون داشتن خوشحال بود فکرم رفت به اینکه چرا افروز درحق پسرش این ظلم را کرد که باهیچکدوم از خانواده خودش رفت و امد نداشت. مگه فریدون و افسانه دشمنش بودن یا عالمه ؟؟چرا تو تنهایی موند و مرد؟چرا لجبازی کرد؟
۶ ماه پیشزهرا
2افروز سنی نداشت و اینکه ترس تو وجودش ریشه کرده بود همان هم از پا درس اورد
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. 😢
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ترسی که به جون افروز انداختن کم چیزی نبود. اون زمان فریدون و افسانه بچه بودن و عالمه باید پشت دخترش میایستاد که نتونست. سردار هم از یک طرف دشمن شد. افروز خیلی تنها موند.
۶ ماه پیشپری مامان دخی
1بعدها که سنش بالاتر رفت و پسرش بزرگتر شد ومرد شد و داداش وخواهرشم بزرگ شدن چرا تلاشی نکرد تا باخانوادش روبه رو شه؟
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
این رو ما که بیرون گودیم میگیم. هراس از دست دادن پسرش و برگردونده شدن به اون جو، برای یک عمر ترسیدن افروز کافی بوده.
۶ ماه پیشپری مامان دخی
0آره واقعا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم . ممنون از پاسخ دهیتون
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزدلی شما.❤️
۶ ماه پیشیاسی
1درود بانو جان خوشحالم که رمان جذاب اون اینجا هم هست با قطعی *** نمی دونستم کجا بخونمش این رمان جذاب رو مثل همه رمانهاتون واقعا ژیباست
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نگاهتون قشنگه عزیزدلم.
۶ ماه پیشHadis
0خدا قوت نویسنده عزیز ❤️خیلی قشنگ بود این پارت خداروشکر که بالاخره عطا حالش خوب شد.
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خوش بشینه به نگاهتون🥰
۶ ماه پیشراز
0چقد قشنگه این رمان و قلم کت و شلوار توسی با پیراهن سفید و کفش و کمربند مشکی خیلی به هم میان و قشنگن
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
نگاهتون قشنگه بانو.
۶ ماه پیشزهرا z
1خسته نباشی فاطمه بانو خوشقلم جونم قلمت مانا 💯🙏🥰😘🌹❤️
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
زنده باشی جان دلم.
۶ ماه پیشنرگس
5من باخودم هردفعه میگم چندروز نخونم بذارم پارت هاجمع بشه که کمترتوخماری بمونم امابازتامیبینم پارت اومده زودمیخونم ازبس این رمان جذاب ممنون فاطمه جون
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
ای جانم. خوشحالم نگاه گرمت با منه نرگس جان.🥰
۶ ماه پیشسوینا
2وای داریم به خواستگاری نزدیک میشیم
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰
۶ ماه پیشمریم
4خیلی ممنونم عزیزم عالی بود . اخی میخواد با فک وفامیلاش بره خونه ترانه خداکنه آقا توحید راضی بشه
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله.پسرم با کس و کارش داره میره خواستگاری
۶ ماه پیشپرنیا
4ایول عطا برو ببینم چند مرده حلاجی😂اگه توحید جون قبول کنه
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
آقا توحید خیلیم دلش بخواد.😁😁
۶ ماه پیشتینا
2قلمتان مانا عزیزدلم👍👏❤شخصیت عطا دوست دارم.خصوصا کل کل کردن بهمن و فرانک
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
مهرتون ماندگار جان دل
۶ ماه پیشفخری
2ممنون از رمان خوبت خدا قوت عزیزم قلمت مانا. دلم نمیخواد این رمان تموم بشه از بس به دل می شینه امیدوارم موفق باشی فاطمه بانوی عزیز 🙏🙏💞💞💞💞💞
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عزیزدلی فخری جانم❤️
۶ ماه پیشم.ر
2عطا با اینکه یه جمعی از خانواده اش هستن ولی افروز نمیشن😔😔
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
دقیقا. طفلی عطا😢
۶ ماه پیشالی
5الهی بچم یه کم دلش خوش و گرم شد🥹🥹
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا بیکس نبود طفلک اما تک و تنها موند.
۶ ماه پیشفاطمه ❤️
8آخی بچم بلاخره میخواد با خانواده اش بره خواستگاری 🥲💜💜💜 چقدر ذوق دارم براش
۶ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🥰🥰🥰
۶ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سهیل۲۹
0خوشحالم که داره حال عطا خوب میشه